شانه هاي تو
وقتي كه شانه هايم
در زير بار حادثه ميخواست بشكند
يك لحظه از خاطر پريشان من گذشت
" بر شانه هاي تو "
بر شانههاي تو
ميشد اگر سري بگـذارم
و اين بغض درد را
از تنگـناي سينه برآرم به هاي هاي
آن جان پناه مهر
شايد كه ميتوانست
از بار اين مصيبت سنگـين آسودهام كند./
|+| نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 12:26 |

بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
|
|
بی تو لحظه ها برایم مرگ را می خواند و وسوسه نماندن
تسخیرم می کن و من فرصتی را به یغما می سپارم که تنها انگیزه بودنم بود.
من درحضور چشمانت حضور عشق نورسی را حس کردم
که برای هیچ ایمانی جای تردید نگذاشت و به باور خود رسیدم .
کاش می دیدی که آسمان چگونه اشکهایش را نثارم می کند و
زمین و زمان را نگه می داردتا بیاموزم که قرار نیست عشق به سادگی
افتادن برگی از شاخه باشد.
|
| بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشوددیده عقل مست تو چرخه چرخ پست توجان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکندخمر من و خمار من باغ من و بهار منجاه و جلال من تویی ملکت و مال من توییگاه سوی وفا روی گاه سوی جفا رویدل بنهند برکنی توبه کنند بشکنیبی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدیگر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شومخواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهایگر تو نباشی یار من گشت خراب کار منبی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشمهر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد |
|
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشودگوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشودعقل خروش میکند بیتو به سر نمیشودخواب من و قرار من بیتو به سر نمیشودآب زلال من تویی بیتو به سر نمیشودآن منی کجا روی بیتو به سر نمیشوداین همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشودباغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشودور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشودوز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشودمونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشودسر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشودهم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود |
|+| نوشته شده توسط آرام در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 18:10 |

ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما
| ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار مانک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ماما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ماما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار مامن دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ماواپس جوابم داد او نی از توست این کار مامن گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما |
|
ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ماما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ماما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ماما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ماسر درمکش منکر مشو تو بردهای دستار ماچون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار مازیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما |
|+| نوشته شده توسط آرام در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 19:45 |

ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما
| ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ماای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتریرخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بدهاکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظربا خار بودی همنشین چون عقل با جانی قریندر سر خلقان میروی در راه پنهان میرویای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان میپریای گل تو اینها دیدهای زان بر جهان خندیدهایگلهای پار از آسمان نعره زنان در گلستانهین از ترشح زین طبق بگذر تو بیره چون عرقای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شمااز گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ماآهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شررهان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخنای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو |
|
کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جداشکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفادر دولت شکر بجه از تلخی جور فنااز گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجابر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقابستان به بستان میروی آن جا که خیزد نقشهاکامد پیامت زان سری پرها بنه بیپر بیازان جامهها بدریدهای ای کربز لعلین قباکای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلااز شیشه گلابگر چون روح از آن جام سمابودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلاای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن رباما را نمیخواهد مگر خواهم شما را بیشمابا کس نیارم گفت من آنها که میگویی مرابی حرف و صوت و رنگ و بو بیشمس کی تابد ضیا |
|+| نوشته شده توسط آرام در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 15:12 |

سپاس خداى را
|
سپاس خداى را به عنوان خشنودى به قضاى خدا شهادت مىدهم كه خدا معيشتهاى بندگانش را به آئين عدل قسمت كرده، و با همه آفريدگانش راه تفضل و احسان پيش گرفته است. خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست. و مرا به سبب آنچه به مردم عطا كردهاى آشفته مساز و ايشان را به سبب آنچه از من باز داشتهاى گرفتار مكن كه بر خلق تو حسد برم و حكمت را خوار شمارم . خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست و مرا به قضاى خود دلخوش ساز، و دلم را در موارد حكم خود باز و مسرور كن، و روح اعتماد بمن ببخش تا سبب آن اقرار كنم كه قضاى تو جز به بهترين وجوه روان نشده و شكر مرا بر آنچه از من باز داشتهاى، از شكرم بر آنچه بمن بخشيدهاى فزونتر ساز، و مرا از آن نگهدار كه تهيدستى را به چشم خوارى بنگرم، يا در باره ثروتمندى گمان برترى برم. زيرا شريف كسى است كه طاعت تو او را شرف تو او را عزت داده باشد. پس بر محمد و آلش رحمت فرست. و ما را از ثروتى فناناپذير برخوردار كن، و به عزتى بىزوال تأييد فرماى، و در ملك جاودانيت روان و كامران ساز. زيرا توئى آن يكتاى يگانه بىنيازى كه فرزند نياوردهاى و فرزند كسى نبودهاى و كفو و همسرى نداشتهاى. |
|+| نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 17:57 |

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
| معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدیاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیهم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردیزان طلعت شاهانه زان مشعله خانهزان خشم دروغینش زان شیوه شیرینششب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمداز دولت محزونان وز همت مجنونانعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلدرویش فریدون شد هم کیسه قارون شدآن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینفرعون بدان سختی با آن همه بدبختیآن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتیشمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیاز اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیآن ماه چو تابان شد کونین گلستان شدبر روح برافزودی تا بود چنین بودیقهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شداز کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شدخاموش که سرمستم بربست کسی دستم |
|
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداباز آن سلیمان شد تا باد چنین باداغمخواره یاران شد تا باد چنین بادانک سرده مهمان شد تا باد چنین باداهر گوشه چو میدان شد تا باد چنین باداعالم شکرستان شد تا باد چنین باداخورشید درخشان شد تا باد چنین باداآن سلسله جنبان شد تا باد چنین باداعیدانه فراوان شد تا باد چنین باداکان زهره به میزان شد تا باد چنین باداهمکاسه سلطان شد تا باد چنین بادابا نای در افغان شد تا باد چنین بادانک موسی عمران شد تا باد چنین بادانک یوسف کنعان شد تا باد چنین باداتبریز خراسان شد تا باد چنین باداابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادااشخاص همه جان شد تا باد چنین بادافر تو فروزان شد تا باد چنین باداابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادااین گاو چو قربان شد تا باد چنین بادااین بود همه آن شد تا باد چنین بادااندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا |
|+| نوشته شده توسط آرام در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 23:29 |

ای در غم تو به سوز و یارب
| ای در غم تو به سوز و یاربگر چرخ بگرید و بخندداز بس که بریخت اشک بر خاکاز گریه آسمان درآمدمن بودم و چرخ دوش گریاناز گریه آسمان چه رویدوز گریه عاشقان چه رویدآن چشم به گریه میفشارداین گریه ابر و خنده خاکوین گریه ما و خنده ماخاموش کن و نظاره میکن |
|
بگریسته آسمان همه شبآن جذبه خاک باشد اغلبشد خاک ز اشک او مطیبصد باغ به خنده مذهباو را و مرا یکیست مذهبگلها و بنفشه مرطبصد مهر درون آن شکرلبتا بفشارد نگار غبغباز بهر من و تو شد مرکباز بهر نتیجه شد مرتباندر طلب جهان و مطلب |
|+| نوشته شده توسط آرام در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 21:23 |

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
|
میدونم که میدونی خیلی برام عزیزی
برای مهربانترین و بهترین مرد دنیا
امیدوارم دندونتم خوب بشه 
| جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو رایا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکناین دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعمهر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جوبی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یینی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخییامرت نغرد کی رود خورشید در برج اسددر مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهیسیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خردای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گلهر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرازان سو که فهمت میرسد باید که فهم آن سو رودهم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کندهم ری و بی و نون را کردست مقرون با الفلبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرمهرگز نداند آسیا مقصود گردشهای خودآبیش گردان میکند او نیز چرخی میزندخامش که این گفتار ما میپرد از اسرار ما |
|
از زعفران روی من رو میبگردانی چرایا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشابی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه راکی ذرهها پیدا شود بیشعشعه شمس الضحیبی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لاتا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوابی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسادر سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفازان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتیوی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلاآن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیاآن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقاهم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعادر باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربناز آب تو چرخی میزنم مانند چرخ آسیاکاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانباحق آب را بسته کند او هم نمیجنبد ز جاتا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا | |
|
از |
|+| نوشته شده توسط آرام در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 0:9 |

آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم

|
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهانآمده که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشتهاماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من |
|
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمدهام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم |
|+| نوشته شده توسط آرام در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 13:34 |

سفر کرده

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
.
.
.
گفته اگه خدا بخواد پس فردا میاد
من و دخترم
بی صبرانه منتظر آمدن سه شنبه هستیم
|+| نوشته شده توسط آرام در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 9:21 |

|