تبليغاتX
مولانا

مولانا

به گرد دل همی​گردی چه خواهی کرد می دانم

به گرد دل همی​گردی چه خواهی کرد می دانمیکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردیبه یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستیبه حق اشک گرم من به حق آه سرد منمرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق استبه دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گویددلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی​گفتیجوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازدچو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانمچه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانمبخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانمکه گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانمکه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانمنه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانمکه از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانمچو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانمبگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 20:17  توسط آرام  | 

عشق

در زدم گفت کیست . گفتمش ایدوست دوست

گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ایدوست دوست

 

گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی ؟

دوست که در پوست نیست ! گفتمش ایدوست دوست

 

گفت در آن آب و گل. دیده ام از دور دل

او به چه امید زیست ؟ گفتمش ایدوست دوست

 

گفتمش اینهم دمیست ؟ گفت عجب عالمیست

ساقی بزم تو کیست ؟ گفتمش ایدوست دوست

 

در چو برویم گشود جمله بود نبود

دیدم و دیدم یکیست . گفتمش ایدوست دوست

 

خوشبختی به كسانی روی می آورد كه برای خوشبخت كردن دیگران می كوشند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 10:34  توسط آرام  | 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

لبریزم
ار حرفهایی که فقط گفته می شوند تا شاید باری از دل بردارند.حرفهایی که دیگران رو دل تنگ می کنه و دلم رو خالی
دلگیرم
از خودم و دلگیر از تو از یک نواختی این به ظاهر زندگی از روزهای نویی که اومدن و اومدنشون هیچ انگیزه ای برای زیستن برایم عیدی نیاورد

بگزار تهی شوم از این همه دلگیری از اسمان ابری بهاری با من بگو یا از رفتن زمستان بگو ار ستاره ها از ماه فرقی نمی کنه فقط با من حرف بزن
دلنوشته هام بهانه ای بیش نبود....فقط باورم کن که دلتنگم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:20  توسط آرام  | 

وبلاگ جدید

برای ثبت روزای خوب کودکی اسرا یه وبلاگ جدید دارم حتما بیاید

asragoli.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:41  توسط آرام  | 

قدیما چه خوب می گفتن ، هرکسی یار و کسی نیست

قدیما چه خوب می گفتن ، هرکسی یار و کسی نیست  


توی دلتنگی دنیا ، غریبه هم نفست نیست  


قدیما دلا یکی بود ، همه صاف و ساده بودن  


توی نامردی دنیا ، کنارت آماده بودن  


قدیما رسم رفاقت ، پر بود از صفا مردی  


ولی این روزا رفیقت ، به دلت می زاره دردی  


قدیما هواتو داشتن رفیقا تو اوج غربت  


ولی این روزا رفیقت ، می شه تنهایی و حسرت 
 

قدیما گذشت و ما هم ، رسیدیم به فصل امروز  


دیگه هیچ چیزی نمونده ، از همه عهدای دیروز  


دیگه این روزا صداقت ، گمشده تو راه دنیا  


امید همه به اینه ، که بیاد ناجی دنیا  


این روزا دلت می گیره ، وقتی نامردی می بینی  


از غم زمونه می گه ، کنار هر کی می شینی  


این روزا نفس نمونده واسه آغاز دوباره  


حتی روزای بهاری ، بوی دلتنگی می یاره 


این روزا غروب خورشید ، یعنی طعم تلخ حسرت  


از اونی که عاشقت بود ، پر می شه دلت با نفرت  


این روزا هق هق و بغضت ، غم و یار و همدمت نیست   


باورت می شه یه روزی ، هیچ کسی هم نفست نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 11:20  توسط آرام  | 

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فرداتو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورتچو ابرو را چنین کردی چه صورت​های چین کردیمرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست اینایا معشوق هر قدسی چو می​دانی چه می​پرسیزدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرشفرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی رابکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدین شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبانمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالامرا بی​عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حوراچه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریاکه سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیداکه تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تاکه از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبابه تبریز نکوآیین ببر این نکته غرا

 دوست داشتید به این ادرس هم سری بزنید تازه امدهhttp://asra.rozblog.com/

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 8:47  توسط آرام  | 

امروز روز شادی و امسال سال گل

 مطمئنم اولین نفری هستم که عید رو به همه کسانی که به وبم سر میزنن

تبریک میگم از همین الان عید همتون مبارک به خصوص برای دختر گلم و همسر

عزیزم 

اسرا گلی و بابای مهربونش ،عزیزانم دوستتون دارم

عیدتون خیلی خیلی مبارک سالهای پر از شادی داشته باشید

 

امروز روز شادی و امسال سال گلگل را مدد رسید ز گلزار روی دوستمستست چشم نرگس و خندان دهان باغسوسن زبان گشاده و گفته به گوش سروجامه دران رسید گل از بهر داد ماگل آن جهانیست نگنجد در این جهانگل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جانگیریم دامن گل و همراه گل شویماصل و نهال گل عرق لطف مصطفاستزنده کنند و باز پر و بال نو دهندمانند چار مرغ خلیل از پی فناخاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار

 

نیکوست حال ما که نکو باد حال گلتا چشم ما نبیند دیگر زوال گلاز کر و فر و رونق و لطف و کمال گلاسرار عشق بلبل و حسن خصال گلزان می​دریم جامه به بوی وصال گلدر عالم خیال چه گنجد خیال گلگل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گلرقصان همی​رویم به اصل و نهال گلزان صدر بدر گردد آن جا هلال گلهر چند برکنید شما پر و بال گلدر دعوت بهار ببین امتثال گلمی​خند زیر لب تو به زیر ظلال گل

 

 

 

 

سال نو مبارک

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 10:21  توسط آرام  | 

آه که آن صدر سرا می​ندهد بار مرا

آه که آن صدر سرا می​ندهد بار مرانغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرشگفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کوغرقه جوی کرمم بنده آن صبحدممهر که به جوبار بود جامه بر او بار بودملکت و اسباب کز این ماه رخان شکریندستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو رانیست کند هست کند بی​دل و بی​دست کندای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکنگر شکند پند مرا زفت کند بند مرابیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی می​نکند محرم جان محرم اسرار مراپرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرارنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مراکان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مراچند زیانست و گران خرقه و دستار مراهست به معنی چو بود یار وفادار مراشیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مراباده دهد مست کند ساقی خمار مراشهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرابر طمع ساختن یار خریدار مرااصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 8:44  توسط آرام  | 

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا

 

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزدبود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنیتویی دریا منم ماهی چنان دارم که می​خواهیایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخراگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیندعذابست این جهان بی​تو مبادا یک زمان بی​توخیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانیهزاران مشعله برشد همه مسجد منور شدتعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مهزهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشقزهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریاتو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذراولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسمابکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده​ام تنهادمی که تو نه​ای حاضر گرفت آتش چنین بالاکز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنابه جان تو که جان بی​تو شکنجه​ست و بلا بر ماچنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصیبهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حوراپر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمیبه کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقاکه او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 10:14  توسط آرام  | 

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسیدزحمت سرما و دود رفت به کور و کبودباغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواستآمد خورشید ما باز به برج حملطالب و مطلوب را عاشق و معشوق رابر مثل وام دار جمله به زندان بدندجمله صحرا و دشت پر ز شکوفه​ست و کشتهر چه بمردند پار حشر شدند از بهارآن گل شیرین لقا شکر کند از خداوقت نشاط​ست و جام خواب کنون شد حرامجام من از اندرون باده من موج خون جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسیدشاخ گل سرخ را وقت نثاران رسیدلطف خدا یار شد دولت یاران رسیدمعطی صاحب عمل سیم شماران رسیدهمچو گل خوش کنار وقت کناران رسیدزرگر بخشایشش وام گزاران رسیدخوف تتاران گذشت مشک تتاران رسیدآمد میر شکار صید شکاران رسیدبلبل سرمست ما بهر خماران رسیداصل طرب​ها بزاد شیره فشاران رسیداز ره جان ساقی خوب عذاران رسید

.

.

یادت میاد یا نه اما من فراموش نمیکنم درست ۶ سال پیش مثل امروز مامان بابات اومدن خونه ما تو مشهد بودی که بهت زنگ زدن.

یادش بخیر

خوشحالم از اینکه تو رو دارم با تمام وجود خوشحالم و به داشتنت افتخار می کنم

ولی خیلی نامردی هیچ وقت برام گل نگرفتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 9:22  توسط آرام  |